پیراهنی برای نپوشیدن
جولای 3, 2009 در 8:24 ب.ظ. (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: لباس, مرجان, نوستالژی, کتان, پیراهن, آفتاب, آغوش, بازخوانی, تار و پود, خاطره, دریا, ساحل, شن, صدف, عزیز, عطر
جولای 3, 2009 در 8:24 ب.ظ. (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: لباس, مرجان, نوستالژی, کتان, پیراهن, آفتاب, آغوش, بازخوانی, تار و پود, خاطره, دریا, ساحل, شن, صدف, عزیز, عطر
صندوقک گفت،
جولای 4, 2009 در 7:45 ق.ظ.
حسش فوق العاده بود
آزاده گفت،
جولای 4, 2009 در 11:03 ق.ظ.
به جستجوی تو
به درگاه کوه می گریم
در آستانه علف و دریا
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چارراه فصول
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.
احمد شاملو
nillgoonn گفت،
جولای 6, 2009 در 4:39 ب.ظ.
براي من «بوي پيراهن يوسف» رو تداعي مي كنه، دايي غفور توي صحنه هاي آخر فيلم