پیراهنی برای نپوشیدن

بدست bamdadi

توی دست‌هایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردست‌ها را می‌داد. بوی شن‌های دریا را می‌داد.

به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجان‌های خرد شده و صدف‌ها. بوی آفتاب و ساحل و خاطره.

تمام این سال‌ها مانده بود. این عطر از تار و پود کتانی‌اش بیرون نرفته بود. همان‌طور در الیافش تنیده شده بود که در ذهن و خاطره‌ی من.

این عطرها، رفتنی نیستند. این پیراهن را نباید پوشید؛ فقط باید توی کمد نگاهش داشت و گاهی آمد و در آغوش‌اش گرفت و در بازخوانی عطر و خاطره‌اش غوطه‌ور شد.


مشترک نجواها شوید