جولای 3, 2009 در 8:24 ب.ظ (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: لباس, مرجان, نوستالژی, کتان, پیراهن, آفتاب, آغوش, بازخوانی, تار و پود, خاطره, دریا, ساحل, شن, صدف, عزیز, عطر
توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد.
به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجانهای خرد شده و صدفها. بوی آفتاب و ساحل و خاطره.
تمام این سالها مانده بود. این عطر از تار و پود کتانیاش بیرون نرفته بود. همانطور در الیافش تنیده شده بود که در ذهن و خاطرهی من.
این عطرها، رفتنی نیستند. این پیراهن را نباید پوشید؛ فقط باید توی کمد نگاهش داشت و گاهی آمد و در آغوشاش گرفت و در بازخوانی عطر و خاطرهاش غوطهور شد.
مشترک نجواها شوید

صندوقک گفت،
جولای 4, 2009 در 7:45 ق.ظ
حسش فوق العاده بود
آزاده گفت،
جولای 4, 2009 در 11:03 ق.ظ
به جستجوی تو
به درگاه کوه می گریم
در آستانه علف و دریا
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چارراه فصول
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.
احمد شاملو
nillgoonn گفت،
جولای 6, 2009 در 4:39 ب.ظ
براي من «بوي پيراهن يوسف» رو تداعي مي كنه، دايي غفور توي صحنه هاي آخر فيلم