از توی صندوق کارتونی درش آورد و در میان جمعیت به دستم داد. عنوان کتاب به نظرم آشنا رسید: “ناقوس جدایی”.
فقط کسری از ثانیه لازم بود تا زیر موج خاطرههایی که پشت عنوان این کتاب پنهان شده بود غرق شوم.
با احتیاط کتاب را باز کردم و این آرزوی شگفتانگیز را که بیش از ده سال پیش با دستخطی غیررسمی نوشته بود بازخوانی کردم:
“تقدیم به … عزیز
امیدوارم هیچگاه خشتی در دیوار نباشی
.
دوست صورتی تو …”



شانگوله گفت،
جولای 23, 2009 در 7:14 ب.ظ.
هنوز تبدیل به خاطره نشدند، ماجراهای من و دوستان پینکمون!
سال آزادی و شور و شعور « بامدادی گفت،
مارس 27, 2010 در 2:47 ب.ظ.
[...] آدمهای مهمی که در سراسر جهان پراکندهاند. دوستانی که اگر چه دورند اما فقط فکر کردن به این که جایی در این حباب خاک نفس [...]
سال آزادی و شور و شعور « آینهی بامدادی گفت،
مارس 27, 2010 در 3:57 ب.ظ.
[...] آدمهای مهمی که در سراسر جهان پراکندهاند. دوستانی که اگر چه دورند اما فقط فکر کردن به این که جایی در این حباب خاک نفس [...]