سنگِ شانس

بدست bamdadi

من یه سنگ شانس دارم.

{دستاشو جلو آورد. انگشتهاشو مشت کرده بود. حدس زدم تو دستش چیزی پنهان کرده.}

سنگ شانس من سفیده و کوچولو و سبک.

{بهش گفتم چی تو دستته؟}

عین یک تیکه مرمره. کروی نیس، اما سطح صیقلی نازنینی داره.

{انگشتاشو باز کرد. دستش عرق کرده بود و سنگا میون انگشتای کوچیکش جا خوش کرده بودن}

وای خدا جون! همیشه دلم می‏خواس یه سنگ شانس داشته باشم.

{بهم گفت یکیش مال تو. سنگ شانسه}

یه سنگ شانس تو دستمه. سرنوشتمو بهش سپردم. سرنوشتم تو مشتمه.

{چراغا رو خاموش کرد و گفت ببین به هم بزنی‏شون جرقه می‏زنن.}

خودش نشونم داد. حتی توی تاریکی…

{همیشه همراهت باشه. برات شانس میاره}

من یه آدم خوش‏ شانسم. یه سنگ شانس تو دستمه.


مشترک نجواها شوید