جولای 27, 2009 در 10:45 ب.ظ. (خاطرات یک دقیقهای)
Tags: مرمر, چخماق, آتش, انگشتها, تاریکی, جرقه, دستها, سنگ, سنگ چخماق, سنگ آتشزنه, سنگ شانس, شانس
من یه سنگ شانس دارم.
{دستاشو جلو آورد. انگشتهاشو مشت کرده بود. حدس زدم تو دستش چیزی پنهان کرده.}
سنگ شانس من سفیده و کوچولو و سبک.
{بهش گفتم چی تو دستته؟}
عین یک تیکه مرمره. کروی نیس، اما سطح صیقلی نازنینی داره.
{انگشتاشو باز کرد. دستش عرق کرده بود و سنگا میون انگشتای کوچیکش جا خوش کرده بودن}
وای خدا جون! همیشه دلم میخواس یه سنگ شانس داشته باشم.
{بهم گفت یکیش مال تو. سنگ شانسه}
یه سنگ شانس تو دستمه. سرنوشتمو بهش سپردم. سرنوشتم تو مشتمه.
{چراغا رو خاموش کرد و گفت ببین به هم بزنیشون جرقه میزنن.}
خودش نشونم داد. حتی توی تاریکی…
{همیشه همراهت باشه. برات شانس میاره}
من یه آدم خوش شانسم. یه سنگ شانس تو دستمه.
مشترک نجواها شوید

شانگوله گفت،
جولای 28, 2009 در 9:28 ق.ظ.
اگه دو جفت نعل اسب گیرت اومد، یکیشو واسه من کنار بگذار
نيلگون گفت،
جولای 30, 2009 در 7:17 ب.ظ.
ولي هيچ وقت تنهايي جرقه نمي زنه