خروج اضطراری
by bamdadi
{آخرین جملههایی که برایم نوشت پشت جلد کتابی بود که برایم هدیه آورده بود.}
کتاب اهدایی را شخصا به دستم داد. کتابی که به نظر میرسید به دقت انتخاب شده بود. کتاب جیبی بود و بار سفر مسافر را سنگین نمیکرد و حتی میشد به راحتی همراه برد. عنوان کتاب شگفتانگیز و معنادار بود: «خروج اضطراری«. خیلی زود فهمیدم که محتوای کتاب حتی شگفتتر است: داستان/اعترافهایی دربارهی دیدن، پویایی، آزادگی و در صورت لزوم خروج!
{ساعتها بعد، آخرین تماسی که با من داشت دربارهی کتابها بود.}
- کتابا رو چکار کنم؟
- وقت نمیشه بیام ازت بگیرم. با پیک بفرست بیزحمت.
- باشه، آدرس بده…
{کتابها دقایقی قبل از حرکت به دستم رسید.}
کتاب را در کیف همراهم گذاشتم و همراه با سایر کتابهایی که به صورت دیجیتال هدیه کرده بود راه افتادم. این طور بود که چند ساعت بعد توی هواپیما خواندمش. آن زیر مزرعهها بودند و ابرها و صدای موتور هواپیما که هر لحظه مرا از چیزی که سابقا بودم دورتر میکرد.
{انگار دوستم تمام سفر و روزها و ماههای بعد از آن را هم با من باشد. عجب هدیهی به یادماندنی و شگفتی انتخاب کرده بود!}
اینیاتسیو سیلونه از خروج نوشته بود، آن هم از نوع اضطراریاش. سفر، پرواز، خستگی، دلتنگی و امید دست به دست هم داده بودند تا آن بالا توی هواپیما بدجوری فکر و حسام مشغول شود. به خودم فکر میکردم، به خروج و به دوستهایی که باعث میشوند آدم به خروج اضطراریاش بیاندیشد. دوستهایی که اولین دغدغهشان کتاب است و آخرین دغدغهشان اندیشیدن؛ حتی اگر آخرین دقیقهها باشد… حتی اگر آخرین کیلومترها باشد…
{دقیقه، خانه، زندگی، پرواز، …}
اینیاتسیو سیلونه: آزادی، یعنی که انسان این امکان را داشته باشد که شک کند، اشتباه کند، جستوجو کند، حرفش را بزند، بتواند به هر مقامی، چه مقام ادبی و هنری و فلسفی و چه مقام مذهبی و اجتماعی و حتی سیاسی نه بگوید.