خانه‌ی قهوه و عود و نمک

by bamdadi

نمک‌دان را از لای کیسه‌ای که در آن پیچیده شده بود در آوردم و توی رف گذاشتم.

قوطی نعنا را که دستی به دقت لای یک کیسه‌ی فریزر پیچیده بودش توی قفسه‌ی آشپزخانه گذاشتم.

قوطی موسیر را نیز…

و زردچوبه و فلفل سیاه و گل‌پر و آویشن و پونه…

شمع‌ها را آوردم. ده‌ها شمع بودند. چند تا توی هال، چند تا کنار پنجره‌ی اتاق‌ خواب، چند تا کنار پنجره‌ی آشپزخانه روشن کردم. توی کابینت‌ها و کشوها هم چندین شمع خاموش گذاشتم تا بوی عطر شمع‌های خاموش فضای ساکن و تاریکشان را لبریز کند.

عود آوردم و با کبریتی که برای خریدنش کیلومترها راه رفته بودم روشن‌اش کردم. عود با خودش بوهای کهنگی و مسموم غریبه را برد و رایحه‌ای شرمگین و آشنا فضا را پر کرد.

برگشتم به آشپزخانه. برنج توی این قفسه، دستمال‌ها توی آن کشو… فلان کشو جان می‌داد برای قاشق‌ها و چنگال. قاشق و چنگال‌هایی که دستی با دقت انتخابشان کرده بود. چاقو لای یک دستمال پهن و تمیز پیچیده شده بود تا تیزی‌اش مهار شده باشد. دستمال را تا کردم و توی کشو گذاشتم. چاقوی عریان را هم توی آن یکی کشو.

قهوه را آوردم. با مراسمی مذهبی‌وار در گوشه‌ترین زاویه‌ی آشپزخانه گنجاندمش. آشپزخانه دیگر تکمیل شده بود و تا چند لجظه‌ی دیگر آب جوش می‌آمد.

این‌جا خانه‌ی من بود. خانه‌ای از جنس قهوه و عود و نمک.


مشترک نجواها شوید