سپتامبر 2, 2009 در 11:04 ق.ظ (حسهای یک دقیقهای)
Tags: فلفل, قهوه, قوطی, موسیر, نمک, نمکدان, نعنا, کیسه, گلپر, پنجره, پونه, آویشن, آشپزخانه, حس, خانه, رایحه, زردچوبه, شمع, عود, عطر
نمکدان را از لای کیسهای که در آن پیچیده شده بود در آوردم و توی رف گذاشتم.
قوطی نعنا را که دستی به دقت لای یک کیسهی فریزر پیچیده بودش توی قفسهی آشپزخانه گذاشتم.
قوطی موسیر را نیز…
و زردچوبه و فلفل سیاه و گلپر و آویشن و پونه…
شمعها را آوردم. دهها شمع بودند. چند تا توی هال، چند تا کنار پنجرهی اتاق خواب، چند تا کنار پنجرهی آشپزخانه روشن کردم. توی کابینتها و کشوها هم چندین شمع خاموش گذاشتم تا بوی عطر شمعهای خاموش فضای ساکن و تاریکشان را لبریز کند.
عود آوردم و با کبریتی که برای خریدنش کیلومترها راه رفته بودم روشناش کردم. عود با خودش بوهای کهنگی و مسموم غریبه را برد و رایحهای شرمگین و آشنا فضا را پر کرد.
برگشتم به آشپزخانه. برنج توی این قفسه، دستمالها توی آن کشو… فلان کشو جان میداد برای قاشقها و چنگال. قاشق و چنگالهایی که دستی با دقت انتخابشان کرده بود. چاقو لای یک دستمال پهن و تمیز پیچیده شده بود تا تیزیاش مهار شده باشد. دستمال را تا کردم و توی کشو گذاشتم. چاقوی عریان را هم توی آن یکی کشو.
قهوه را آوردم. با مراسمی مذهبیوار در گوشهترین زاویهی آشپزخانه گنجاندمش. آشپزخانه دیگر تکمیل شده بود و تا چند لجظهی دیگر آب جوش میآمد.
اینجا خانهی من بود. خانهای از جنس قهوه و عود و نمک.
مشترک نجواها شوید

Peyman گفت،
سپتامبر 2, 2009 در 2:22 ب.ظ
to bayad nevisandegi ro professional donbal koni, to aali minevesi va fogh-ol-aade harf mizani. man behet tosieh mikonam hatman boro donbalesh..
man be nazaram to liaghate bordane jayeze nobel adabiat ro dari
رها گفت،
سپتامبر 3, 2009 در 8:59 ب.ظ
جالب بود پس تصمیم گرفتی جدا از خانواده زندگی بکنی
اگر منم یکپسر بودم این کار رو میکردم یکی از دلایل مهاجرت خیلی از جونها این هست که می خوان گاهی تنها باشن و به بعضی چرا ها جواب ندن
البته شما رو نمیدونم این نظر خودم بود
م گفت،
سپتامبر 4, 2009 در 11:19 ق.ظ
خوب بالاخره خونه رو گرفتی…مبارکه (:
اگه گفتی کار بعدی که باید بکنی چیه؟ (;
kg گفت،
سپتامبر 4, 2009 در 12:26 ب.ظ
روز نو مبارکه خونه ی نو روزیه نو مبارکه….:) هنوزم آهنگ چقده سخته خدایای هایده رو دوست داری؟ کار بعدی اینه که باید زندگی کنی. همین با همه ی کیفیتی که دوست داری و ازش لذت ببری همونجور که دوست داری. منتظر هیچ چیز و یا کس دیگه ای برای کاملتر شدنش نباش. امیدوارم همیشه خونه ات آرامش بخش باش و پر از رایحه های دلنشین. ببینم اسباب پذیرایی هم داری یا فعلا مهمون نمیپذیری؟
kg گفت،
سپتامبر 4, 2009 در 12:27 ب.ظ
وقتی صفحه نظرات رو میزنی همه نظرات چپ چین میشه و با لگو ها قاطی اینه که عملا احتمال خوندن نظرات قبلی برای کسی که نظر میده صفر میشه. اگه وقت کردی درستش کن…
bamdadi گفت،
سپتامبر 4, 2009 در 1:57 ب.ظ
فکر از فایرفاکس استفاده میکنم و این مشکل رو ندیدم. آیا از اینترنت اکسپلورر استفاده میکنی؟
متاسفانه این پوستهها رو من نمیتونم عوض کنم و مال خود وردپرس دات کام هست. امیدوارم با مرورگر دیگهای درست بشه.
kg گفت،
سپتامبر 8, 2009 در 6:40 ب.ظ
من از اینترنت اکسپلورر استفاده میکنم…
سپیده گفت،
سپتامبر 25, 2009 در 11:50 ق.ظ
خوب نوشته بودید. مثل همیشه. راستی دوباره سلام.
از وقتی که برای «من بدون سانسور» فاتحه خواندم زیاد می گذرد شاید. اما از گوگل ریدر می خوانمتان مثل همیشه. خیلی وقت بود کامنت نگذاشته بودم.