سئوال کلیدی
by bamdadi
بهترین سئوال ممکن را میپرسید. نه فضولی میکرد و نه بیاعتنا بود. او عادت داشت به شیواترین، سادهترین و موجزترین شکل ممکن احوالم را بپرسد. همکارم را میگویم، همانکه توی آن اتاقک شیشهای توی راهرو مینشست.
هر بار که بعد از مدتی من را میدید و میخواستیم با هم گپی بزنیم و از روزگار و احوال یکدیگر با خبر شویم، به جای اینکه سعی کند بیهوده حال و احوال من را تفسیر و تحلیل کند از من میپرسید:
- «الان خوشحالی؟»