بیرون داره برف میاد. دیشب هم اومد. در واقع همون دیشب بود که اومد و همه جا رو سفید کرد. امروز اما زیاد برف نیومد. طرفای غروب بود، همون موقع که رفته بودم خرید. همون موقعها بود که دوباره برف شروع به باریدن کرد.
مواظب بودم. خیلی دقت میکردم که دوچرخه رو از توی قسمتهای زبر خیابون، جاهایی که مثل آینه یخ نبسته بود برونم. آخه باقی قسمتا خیلی لیز بودن. ممکن بود دوچرخه سُر بخوره و کار دست خودم بدم.
موقعی که داشتم در انباری رو باز میکردم هم حواسم بود که برفای جلوی در پا خورده بودن. کلی رد پا اون ورا بود. چند نفر قبلا از اون جا رد شده بودن.
خیلی طول کشید. خیلی طول کشید تا بهت زنگ یزنم. تاخیر داشتم. دستم به تلفن نمیرفت. وقتی هم رفت دیگه دیر بود. تو خواب بودی و من خسته بودم و همهی شهر خواب بودند. تلفن انگار چند باری زنگ خورد. اما نتیجه همان بود. همه خواب بودند.
هنوز داره برف میاد. حاضرم شرط ببندم که رد دوچرخهی من که طرفای غروب رفتم خرید کنم و اون ردپاهای جلوی انباری دیگه توی برفا باقی نمونده. روشون رو یه وجب برف تازه و ترد گرفته. اصلا خوبی برف همینه. درسته که سرده و وقتی یخ میزنه مثل آینه سُر میشه و ممکنه آدم با دوچرخهاش روش سر بخوره و کار دست خودش بده. اما این خوبی رو داره که ردها و جای پاها رو پاک میکنه و همهی مسیرها رو یک دست میکنه. جاده و پیادهرو و چمن و باغچه رو یه دست میکنه. این خوبیه برفه. جای پای آدم رو پاک میکنه و آدم میتونه با خیال راحت توی یک مسیر بیحافظه و بیگذشته راه بره.
اصلا متوجه گذشت زمان نشدم. با شیر سویا و چای سرگرم بودم. آها شکلات هم بود. راستی من عاشق شکلاتم. عاشق این گناه لذت بخش. گناهه دیگه. شکلات خوردن همیشه برای من نوعی جرم شیرین بوده. یه جای خیلی دوری اون جاهایی که من هیچوقت حوصلهشون رو ندارم نوشته که نباید شکلات بخورم. اما در عوض من با دندون تیکهی درشتی ازش میکنم و صبر میکنم تا آرام و گرم و شیرین روی زبونم آب بشه. مثل شهوت. درست مثل خود شهوت. گناهآلود و لذتبخش.
این بود که وقتی تلفن زدم دیگه دیر شده بود. برف آمده بود و همهی ردِ پاها پاک شده بود و مردم خواب بودند.