دسامبر 14, 2009 در 12:26 ق.ظ. (حسهای یک دقیقهای)
Tags: لیز, مردم, یخ, گناه, گناهآلود, آینه, انبار, برف, تلفن, خواب, خیابان, دوچرخه, دیر, ردپا, زنگ, سر خوردن, شهوت, شهر, شکلات, طرح, غروب
بیرون داره برف میاد. دیشب هم اومد. در واقع همون دیشب بود که اومد و همه جا رو سفید کرد. امروز اما زیاد برف نیومد. طرفای غروب بود، همون موقع که رفته بودم خرید. همون موقعها بود که دوباره برف شروع به باریدن کرد.
مواظب بودم. خیلی دقت میکردم که دوچرخه رو از توی قسمتهای زبر خیابون، جاهایی که مثل آینه یخ نبسته بود برونم. آخه باقی قسمتا خیلی لیز بودن. ممکن بود دوچرخه سُر بخوره و کار دست خودم بدم.
موقعی که داشتم در انباری رو باز میکردم هم حواسم بود که برفای جلوی در پا خورده بودن. کلی رد پا اون ورا بود. چند نفر قبلا از اون جا رد شده بودن.
خیلی طول کشید. خیلی طول کشید تا بهت زنگ یزنم. تاخیر داشتم. دستم به تلفن نمیرفت. وقتی هم رفت دیگه دیر بود. تو خواب بودی و من خسته بودم و همهی شهر خواب بودند. تلفن انگار چند باری زنگ خورد. اما نتیجه همان بود. همه خواب بودند.
هنوز داره برف میاد. حاضرم شرط ببندم که رد دوچرخهی من که طرفای غروب رفتم خرید کنم و اون ردپاهای جلوی انباری دیگه توی برفا باقی نمونده. روشون رو یه وجب برف تازه و ترد گرفته. اصلا خوبی برف همینه. درسته که سرده و وقتی یخ میزنه مثل آینه سُر میشه و ممکنه آدم با دوچرخهاش روش سر بخوره و کار دست خودش بده. اما این خوبی رو داره که ردها و جای پاها رو پاک میکنه و همهی مسیرها رو یک دست میکنه. جاده و پیادهرو و چمن و باغچه رو یه دست میکنه. این خوبیه برفه. جای پای آدم رو پاک میکنه و آدم میتونه با خیال راحت توی یک مسیر بیحافظه و بیگذشته راه بره.
اصلا متوجه گذشت زمان نشدم. با شیر سویا و چای سرگرم بودم. آها شکلات هم بود. راستی من عاشق شکلاتم. عاشق این گناه لذت بخش. گناهه دیگه. شکلات خوردن همیشه برای من نوعی جرم شیرین بوده. یه جای خیلی دوری اون جاهایی که من هیچوقت حوصلهشون رو ندارم نوشته که نباید شکلات بخورم. اما در عوض من با دندون تیکهی درشتی ازش میکنم و صبر میکنم تا آرام و گرم و شیرین روی زبونم آب بشه. مثل شهوت. درست مثل خود شهوت. گناهآلود و لذتبخش.
این بود که وقتی تلفن زدم دیگه دیر شده بود. برف آمده بود و همهی ردِ پاها پاک شده بود و مردم خواب بودند.
مشترک نجواها شوید

محمد حسین ربیعی گفت،
دسامبر 14, 2009 در 11:05 ق.ظ.
زیبا بود به خصوص قسمت “آدم میتونه با خیال راحت توی یک مسیر بیحافظه و بیگذشته راه بره”
موفق و پیروز باشید
خودم گفت،
دسامبر 16, 2009 در 2:13 ب.ظ.
ممنون
kg گفت،
دسامبر 14, 2009 در 4:11 ب.ظ.
باورت میشه که بعضی ها تو عمرشون شیر سویا نخوردن؟ مثل خودم. باورت میشه که بعضی ها اصلا” شکلات دوست ندارن؟ البته میخورن ولی نه اینکه عاشقش باشن و بدون اون زندگیشون تلخ بشه. بازم مثل خودم. همیشه فکر میکنم یه جایی تو کله ام یه مشکلی هست که قسمت کیف و شکلات زنونه اش کامل نیست… خب چرا اول زنگی که مهمه نزدی بعدا” نرفتی خرید؟ اینجوری که بهتر بود، زود هم دیر نمیشد…
خودم گفت،
دسامبر 16, 2009 در 2:14 ب.ظ.
باورم میشه
شهریار گفت،
دسامبر 15, 2009 در 7:51 ق.ظ.
خیلی خوب بود! حتا شاید خودت ندونی که خیلی خوب بود! نگاه شعر بهش داشته باش و آهنگ تصاویر و استعارههایی که به طور طبیعی داخلش اتفاق افتاده، البته به نظرم جای پرداخت زیاد داره ولی کلا خیلی خوب بود
خودم گفت،
دسامبر 16, 2009 در 2:14 ب.ظ.
مرسی شهریار. کاش کمی بیشتر توضیح میدادی در مورد استعارههایی که به نظرت رسیدن. به قول خودت شاید برای من هم تازگی داشته باشه و از این نظر نظرت برام ارزش داره.
مرسی.