یک فیلم‌نامه‌ی خیلی کوتاه: مردی که تارَش سوخت

بدست bamdadi

{نما داخلی رو به درب خروجی: مهمانی شب یلدا تازه تمام شده است. نوازندگان اجرای موسیقی‌شان تمام شده و مهمان‌ها کم‌کم در حال رفتن هستند. دوربین چندین مهمان را که در حال خروج از سالن هستند نشان می‌دهد. این دیالوگ به گوش می‌رسد اما گوینده‌ها در کادر دیده نمی‌شوند.}

- یه جوریه این اتفاق. مگه گیتار برقیه که بسوزه!

- گذاشته بودش روی شمع، اشتباهی. میز شلوغ بود شمعو ندیده بوده.

- عجب شانسی.

- تقصیر خودش بود. نوازنده مگه سازشو ول می‌کنه؟

- شاید رفته دستشویی گذاشته بوده رو میز. دلم سوخت کلی براش.

- شایدم یکی از مهمونا تکونش داده رفته رو شمع. میز شلوغ بود.

- اتفاقا یه بوی چوب‌سوخته حس کردما. فکر کردم از کیبورد و میکسره.

- ولی زیاد نسوخته بود. یه تیکه‌اش لکه شده بود.

- دیگه تارش خراب شده بابا. صداش عوض می‌شه.

{از اواسط دیالوگ صداها کم‌کم دور می‌شوند. تا محو کامل. حدود 5 ثانیه سکوت.}

{نما داخلی رو به داخل سالن که تقریبا خالی شده: چند نفر از مهمان‌ها دارند کمک می‌کنند که سالن مرتب شود. یک نفر چند صندلی به دست از وسط سالن عبور می‌کند. صدای جا به جا شدن صندلی و هم‌همه‌ی مبهم باقی‌ماندگان اندک سالن شنیده می‌شود.}

{نما نزدیک: مرد به قسمتی از کاسه‌ی چوبین تار که به خاطر دود شمع سیاه شده است نگاه می‌کند. دوربین حدود یک دقیقه بدون حرکت این صحنه را نشان می‌دهد. صدای جا به جا شدن صندلی‌ها و همهمه‌ی کسانی که دارند سالن را تمیز می‌کنند به گوش می‌رسد اما زیاد مفهوم نیست. صدا و تصویر کم‌کم محو می‌شود.}

{پایان}


مشترک نجواها شوید