ساعت سه صبح خوابیدم. با تنِ خسته و چشمهایِ خواب و ذهنی که به سختی میتوانست صفحات بیشمار وبلاگها و خبرها را رها کند.
خواب آمد. بعد رفت. بعد آمد. بعد دوباره رفت. طرفهای ساعت پنج به بهانهی نوشیدن آب بلند شدم و چند لحظه بعد پشت کامپیوتر بودم.
مونیتور تب دارد. کیبورد تب دارد. دستهایم تب دارند. چشمهایم تب دارند. سرم تب دارد. قلبم تب دارد. خواب به چشمهایم نمیآید و میدانم روزهایی هذیانی در پیش است.