ساعت سه صبح خوابیدم. با تنِ خسته و چشمهایِ خواب و ذهنی که به سختی میتوانست صفحات بیشمار وبلاگها و خبرها را رها کند.
خواب آمد. بعد رفت. بعد آمد. بعد دوباره رفت. طرفهای ساعت پنج به بهانهی نوشیدن آب بلند شدم و چند لحظه بعد پشت کامپیوتر بودم.
مونیتور تب دارد. کیبورد تب دارد. دستهایم تب دارند. چشمهایم تب دارند. سرم تب دارد. قلبم تب دارد. خواب به چشمهایم نمیآید و میدانم روزهایی هذیانی در پیش است.
چقدر دلم برای خواندن نوشته هایتان تنگ شده بود و برای نظر گذاشتن اینجا.
از وقتی وبلاگ «من بدون سانسور» هک شد حس نوشتن هم رفت.
من این پستتان را دوست تر می دارم.
سلام
آین روزها همه در تب و تاب هستند
تازه داری حال ما رو درک می کنی
درد دارد
درد دارند
درد داریم…
چقدر دلم برای خواندن نوشته هایتان تنگ شده بود و برای نظر گذاشتن اینجا.
از وقتی وبلاگ «من بدون سانسور» هک شد حس نوشتن هم رفت.
من این پستتان را دوست تر می دارم.
سلام
راستی این رایان نشانی بد کوفتی است. ولی آخرش فهمیدم چیست. دی: