دسامبر 30, 2009 در 6:15 ق.ظ. (حسهای یک دقیقهای)
Tags: خواب, مونیتور, صبح, بیخوابی, چشمها, قلب, اینترنت, چشم, بیداری, خواب و بیداری, کامپیوتر, تب, تبآلود, روزهای هذیانی, هذیان, روزهای تبآلود, شبهای تبآلود
ساعت سه صبح خوابیدم. با تنِ خسته و چشمهایِ خواب و ذهنی که به سختی میتوانست صفحات بیشمار وبلاگها و خبرها را رها کند.
خواب آمد. بعد رفت. بعد آمد. بعد دوباره رفت. طرفهای ساعت پنج به بهانهی نوشیدن آب بلند شدم و چند لحظه بعد پشت کامپیوتر بودم.
مونیتور تب دارد. کیبورد تب دارد. دستهایم تب دارند. چشمهایم تب دارند. سرم تب دارد. قلبم تب دارد. خواب به چشمهایم نمیآید و میدانم روزهایی هذیانی در پیش است.
مشترک نجواها شوید

صندوقک گفت،
دسامبر 30, 2009 در 7:46 ق.ظ.
آین روزها همه در تب و تاب هستند
omid گفت،
دسامبر 30, 2009 در 10:47 ق.ظ.
تازه داری حال ما رو درک می کنی
حنان گفت،
دسامبر 31, 2009 در 3:41 ب.ظ.
درد دارد
درد دارند
درد داریم…
سپید گفت،
فوریه 5, 2010 در 6:35 ب.ظ.
چقدر دلم برای خواندن نوشته هایتان تنگ شده بود و برای نظر گذاشتن اینجا.
از وقتی وبلاگ «من بدون سانسور» هک شد حس نوشتن هم رفت.
من این پستتان را دوست تر می دارم.
سلام
سپید گفت،
فوریه 5, 2010 در 6:36 ب.ظ.
راستی این رایان نشانی بد کوفتی است. ولی آخرش فهمیدم چیست. دی: