زندگی روی نقطه‌یِ عطفِ تاریخ

می‌گوید

که نگران است

که آرامش ندارد

که درست نمی‌خوابد

که نمی‌تواند تمرکز کند

که منتظر است بریزند توی خانه‌اش

که دلش امنیت می‌خواهد

که دلش سفر می‌خواهد

که دلش آرامش می‌خواهد

که مدام دعا می‌کند

که توکل می‌کند به خدا

که همیشه فکر می‌کرده زندگی کردن توی نقاط عطف تاریخ چقدر جالب باید باشد، اما حالا می‌داند نقاط عطف تاریخ فقط از دوردست‌ها جالب هستند. وقتی درست توی‌ یکی از آن‌ها باشی می‌فهمی که خیلی تُند و تَلخ و خطرناکند.


مشترک نجواها شوید

4 دیدگاه

  1. ريحانه گفت،

    ژانویه 2, 2010 در 1:08 ب.ظ.

    من هم يكي هستم درست شبيه اين كسي كه تصوير كرده ايد :( (

  2. صندوقک گفت،

    ژانویه 3, 2010 در 7:24 ق.ظ.

    هیچ وقت به این جمله آخر فکر نکرده بود و حالا با تمام وجود می فهممش :(

  3. kg گفت،

    ژانویه 5, 2010 در 9:32 ق.ظ.

    چقدر متاسفم کهبهای آزادی این روزها خیلی گرانتر شده است. چقدر متاسفم که اختناق از فرسنگها دور دست هم گلوی آدم را بد جوری فشار میدهد ، چه برسد که در یکقدمیش زندگی کنی… چقدر غمگینم که نفس کشیدن هم اجازه میخواهد.

  4. کاظمی گفت،

    ژانویه 13, 2010 در 3:43 ب.ظ.

    سلام
    اتفاقا تند و تلخ و خطرناک بودنش، جالبش کرده است. مثل …


فرستادن دیدگاه