نجواها

زنی که از روی آتش پرید

by bamdadi

هیزم‌ها به صورت صنعتی برش خورده بودند و تکه‌های تمیز و مرتب چوب در بسته‌های توری نایلونی چیده شده بود. آماده خریده بودیمشان و خشک و مرغوب بودند. در نتیجه روشن کردن آتش  روی زمین یخ‌زده ساده‌تر از چیزی بود که اول فکر را ‌کرده بودم.

کمی بعد جمعیت‌مان به ده‌ها نفر رسیده بود. اوایل مواظب بودیم که لباس‌هایمان بوی دود نگیرد اما خیلی زود یادمان رفت. با دود و آتش قاطی شدیم و بارها از رویش پریدیم. سه تا گله آتش درست کرده بودیم و بچه‌ها گاه تک به تک و گاه با تشکیل صف تند تند از روی آن می‌پریدند. یکی می‌گفت می‌ترسم چون پاشنه‌ی کفشم بلند است و دیگری می‌گفت خوب آرام بپر… اصلا راه برو از روش.

چند نفر مشعل به دست می چرخیدند و یکی داشت ضرب می‌زد و دو سه نفر هم در حال قِر دادن بودند. موبایل یکی از بچه‌ها توی آتش افتاده بود و دخترک بغض کرده بود و چند نفر داشتند دلداریش می‌دادند و همین‌طور شلوغ‌تر می‌شد و آتش‌ها همین‌طور مفصل‌تر می‌شد و آتش‌بازی هم شروع شده بود و چند تا خارجی هم به جمع‌مان اضافه شده بود و همه‌ از چپ و راست داشتیم از خودمان با آتش و مشعل و در حال پریدن از روی آن عکس می‌گرفتیم…

***

در همین حال زنی حدودا پنجاه ساله که بی‌شک مسن‌ترین فرد حاضر در جمع بود و من تا به حال ندیده بودم‌اش کنار من ظاهر شد.

- باید بپرم…

- آره حتما باید بپرید.

با این‌که شلوغ بود خوب دقت کردم؛ مطمئن نبودم بتواند بپرد، اما پرید. از روی هر سه تا آتش هم پرید. کیف کردم. برگشت دوباره و گفت:

- سنته دیگه. کاریش نمی‌شه کرد.

- آره واقعا … کاریش نمی‌شه کرد.

و می‌دانستم که واقعا هم کاریش نمی‌شود کرد. سنت است دیگر… آن هم از آن سنت‌هایی که با دستور و بخش‌نامه‌ی از ما بهتران جا نیفتاده که حالا بخواهد با دستور و بخش‌نامه‌ی‌ از ما بهتران برود…


مشترک نجواها شوید

نوشتن دیدگاه

بالاخره وینسنت به عشقش رسید؟

by bamdadi

{چند تا شمع کوچک خاموش و روشن روی میز است. سه دختر و دو پسر دور میز نشسته‌اند و دور تا دورشان شلوغی کافه است. صدای زمینه‌ی کافه بلند است اما آدم‌های دور میز در حال صحبت کردن هستند. گفتگو از پیش شروع شده. ما از نیمه‌های آن وارد می‌شویم.}

- وینسنت عاشق یه دختره بود. اما بابای دختره مخالف بود. شایدم خود دختره دوسش نداشت. درس یادم نیست چی بود.

{چشم‌های مشتاق}

- یه بار که شدیدا می‌خواسته دختره‌رو ببینه راه می‌افته پیاده که از جایی که بوده بره به شهر دختره. فک کنم چون پول نداشته پیاده می‌ره. توی راه هر جا لازم می‌شده کمک و اینا می‌کرده و چیزی بهش می‌دادن که بخوره. خلاصه همین‌طور چند روز یا هفته تو راه بوده تا برسه دم خونه‌ی دختره.

{جمعیت پر سر و صدای جدیدی وارد کافه می‌شوند. سر و صدا خیلی بلند شده و گوینده حرف‌هایش را به ناچار قطع می‌کند. زمانی که دقیقن مشخص نیست چقدر است اما دست‌کم یکی دو دقیقه بوده می‌گذرد.}

- خوب؟! می‌گفتی…

- آره. بابای دختره میاد دم در. می‌گه نمی‌شه دخترمو ببینی. وینسنت می‌گه کار مهم دارم باهاش. می‌‌گه نمی‌شه. می‌گه خیلی کوتاه می‌بینمش حرفم رو بهش بزنم. می‌گه نمی‌شه. می‌گه خیلی کوتاه… شمع توی اتاق روشن کن، دستم رو می‌گیرم روی شمع، بگو دخترت بیاد توی اتاق. اگه دستم رو کشیدم از روی شمع، دختره بره بیرون. فقط همین‌قدر ازت زمان می‌خوام. باباهه قبول می‌کنه.

- …

- من نمی‌دونم این قصه راسته یا نه. تو یه کتاب خوندم خیلی وقت پیش. وینسنت می‌ره تو و شمع رو روشن می‌کنن. دستش رو می‌گیره روی شمع…

{با دست‌هایش حرکت وینسنت را روی شمع شبیه‌سازی می‌کند…}

- دختره میاد تو اتاق. وینسنت اما دستشو نمی‌کشه کنار. همین‌طوری دستشو نگه می‌داره روی شمع و دستش داشته زغال می‌شده…

- مرض داشته؟

- عاشق بوده.

{گوینده داستانش را تمام می‌کند. بعضی از شنوندگان از پایان نیمه‌تمام روایت راضی نیستند.}

- خوب آخرش چی؟ به دختره می‌رسه یا نه؟

{راوی نگاه رندانه‌ای می‌اندازد و انگار که از نگفتن آخر داستان کیف کند ادامه می‌دهد}

- وینسنت آخرش خودکشی می‌کنه. حالا خودتون حدس بزنید به عشق‌اش رسید یا نه.

.


مشترک نجواها شوید
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 1,375 مشترک دیگر بپیوندید