مارس 18, 2010 در 3:43 ق.ظ. (گفتگوهای یک دقیقهای)
Tags: krha, ونکوک, ونگوگ, وینسنت, وینسنت ونگوگ
{چند تا شمع کوچک خاموش و روشن روی میز است. سه دختر و دو پسر دور میز نشستهاند و دور تا دورشان شلوغی کافه است. صدای زمینهی کافه بلند است اما آدمهای دور میز در حال صحبت کردن هستند. گفتگو از پیش شروع شده. ما از نیمههای آن وارد میشویم.}
- وینسنت عاشق یه دختره بود. اما بابای دختره مخالف بود. شایدم خود دختره دوسش نداشت. درس یادم نیست چی بود.
{چشمهای مشتاق}
- یه بار که شدیدا میخواسته دخترهرو ببینه راه میافته پیاده که از جایی که بوده بره به شهر دختره. فک کنم چون پول نداشته پیاده میره. توی راه هر جا لازم میشده کمک و اینا میکرده و چیزی بهش میدادن که بخوره. خلاصه همینطور چند روز یا هفته تو راه بوده تا برسه دم خونهی دختره.
{جمعیت پر سر و صدای جدیدی وارد کافه میشوند. سر و صدا خیلی بلند شده و گوینده حرفهایش را به ناچار قطع میکند. زمانی که دقیقن مشخص نیست چقدر است اما دستکم یکی دو دقیقه بوده میگذرد.}
- خوب؟! میگفتی…
- آره. بابای دختره میاد دم در. میگه نمیشه دخترمو ببینی. وینسنت میگه کار مهم دارم باهاش. میگه نمیشه. میگه خیلی کوتاه میبینمش حرفم رو بهش بزنم. میگه نمیشه. میگه خیلی کوتاه… شمع توی اتاق روشن کن، دستم رو میگیرم روی شمع، بگو دخترت بیاد توی اتاق. اگه دستم رو کشیدم از روی شمع، دختره بره بیرون. فقط همینقدر ازت زمان میخوام. باباهه قبول میکنه.
- …
- من نمیدونم این قصه راسته یا نه. تو یه کتاب خوندم خیلی وقت پیش. وینسنت میره تو و شمع رو روشن میکنن. دستش رو میگیره روی شمع…
{با دستهایش حرکت وینسنت را روی شمع شبیهسازی میکند…}
- دختره میاد تو اتاق. وینسنت اما دستشو نمیکشه کنار. همینطوری دستشو نگه میداره روی شمع و دستش داشته زغال میشده…
- مرض داشته؟
- عاشق بوده.
{گوینده داستانش را تمام میکند. بعضی از شنوندگان از پایان نیمهتمام روایت راضی نیستند.}
- خوب آخرش چی؟ به دختره میرسه یا نه؟
{راوی نگاه رندانهای میاندازد و انگار که از نگفتن آخر داستان کیف کند ادامه میدهد}
- وینسنت آخرش خودکشی میکنه. حالا خودتون حدس بزنید به عشقاش رسید یا نه.
.
مشترک نجواها شوید

زنی که از روی آتش پرید « نجواها گفت،
مارس 18, 2010 در 4:45 ق.ظ.
[...] نوشتن دیدگاه [...]
kg گفت،
مارس 24, 2010 در 12:17 ب.ظ.
من نبودم اون زن پنجاه ساله هه؟ خودم بودم دیگه… حالا خودکشی وینسنت همون موقع اتفاق میفته یا بعدش؟ یعنی همون موقع آتیش میگیره یا نه بعد از ازدواج میفهمه چه کلاهی سرش رفته بعدش خودشو میکشه؟ بابا داستان اینجوری خیلی گنگه…
)
سال آزادی و شور و شعور « بامدادی گفت،
مارس 27, 2010 در 2:47 ب.ظ.
[...] به جابلسا برساند طی طریق کنم. سال 1389 برای من سال آزادی و شور و شعور است که هیچیک را بیدیگری نمیتوانم تصور کنم. [...]
سال آزادی و شور و شعور « آینهی بامدادی گفت،
مارس 27, 2010 در 3:57 ب.ظ.
[...] به جابلسا برساند طی طریق کنم. سال 1389 برای من سال آزادی و شور و شعور است که هیچیک را بیدیگری نمیتوانم تصور کنم. [...]