پیش از چند لحظه بعد

روی صندلی‌های بی‌ردیف نشسته بودم. دور و برم هیچ‌کس نبود. شاید هم بود؛ آن دورترها. نمی‌دانم. مطمئن نبودم. زیاد هم برایم مهم نبود چون حواسم بیشتر به موجود گرمی بود که خودش را به من چسبانده بود و چند لحظه‌ی بعد می‌رفت که مرا ببوسد..


مشترک نجواها شوید

فرستادن دیدگاه