فقط نگاهش کردم

- می‌دونم می‌خای یه چیزی بگی.

{داشتم سالاد می‌خوردم. در واقع با لوبیاهای بخارپز شده بازی می‌کردم. چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم}

- انگار هی سرتو میاری جلو که بگی «ببین میخام یه چیزی بهت بگم» اما بعد منصرف می‌شی.

{احتمالا به زیتون‌های خرد شده سیر هم زده بودند. نگاهش می‌کردم}

- من می‌دونم. هه!! من می‌دونم. تابلویی….

{فقط نگاهش کردم. سالاد هنوز تمام نشده بود.}


مشترک نجواها شوید

۱ دیدگاه

  1. ه گفت،

    آوریل 22, 2010 در 7:04 ب.ظ.

    واقعا هیچی نمی خواستی بگی بهش؟


فرستادن دیدگاه