آدم زود عادت می‌کند

بدست bamdadi

- سلول برای پنج شش نفر طراحی شده بود اما ما حدود سی و پنج، چهل نفر بودیم. حتی وقتی همه ایستاده بودیم به سختی جای حرکت داشتیم. به خاطر همین معمولا بیشتر افراد کنار دیوارهای سلول می‌نشستند و بعد ردیف روبه‌روی آن‌ها طوری می‌نشست که یک مسیر باریک بین آن‌ها خالی بماند. در این مسیر می‌شد راه رفت و به نوبت افراد در این مسیر راه می‌رفتند. حرکت کردن لازم بود. نشستن طولانی تمام روز عضلات را خشک و گردش خون را مختلل می‌کند. این روشی بود که برای حرکت کردن در سلول شلوغ داشتیم. به غیر از راه رفتن که نوبتی بود بیشترین سرگرمی‌مان کتاب خواندن بود.

- کتاب داشتید؟

- کتاب‌های مجاز. از میان آن‌ها فهرست می‌دادیم و برایمان می‌آوردند. طبعا بیشتر کتاب‌های مذهبی بودند و من در آن مدت خیلی کتاب خواندم. بعضی‌ها را چند بار. در آن فضای فشرده خوابیدن اما قصه‌ی دیگری داشت. برای این‌که همه کف زمین جا شویم شانه به شانه می‌خوابیدیم و پاهایمان را با نفر مقابل یک در میان بین هم می‌گذاشتیم. مثل زیپ. جایی برای غلت زدن یا خم کردن بدن نبود. باید همان‌طور می‌خوابیدیم طاق‌باز و یا حتی روی پهلو. در سلول یک تخت‌خواب سه طبقه هم بود. توی هر طبقه دو نفر می‌خوابیدند که به سختی جایشان می‌شد. خطر این بود که اگر کسی موقع خواب از طبقه‌ی دوم یا سوم می‌افتاد، ممکن بود کسانی که زیر خوابیده بودند را مجروح کند. این بود که افراد سبک را انتخاب کرده بودیم که روی تخت بخوابند. قبل از خواب آن‌ها را با پارچه به تخت می‌بستیم تا اگر خواستند بیفتند از خواب بیدار شوند.

- چه مدت در این وضعیت بودید؟

- یک سال. وقتی بعضی از بچه‌ها مرخصی می‌رفتند یا آزاد می‌شدند بهترین روزهای ما بود چون فضای سلول بازتر می‌شد و می‌توانستیم راحت‌تر بخوابیم.

- بحث و گفتگو هم می‌کردید؟

- به شیوه‌ای دیگر. روحیه‌ها خوب بود. البته بودند کسانی که ساکت بودند و ناامید و فقط گوشه‌ای می‌نشستند تمام روز. ولی در کل تحمل‌پذیر بود. اوایلش البته خیلی سخت بود، اما بعد راحت‌تر شد. آدم زود عادت می‌کند.


مشترک نجواها شوید