مونولوگ

by bamdadi

- همه جا تاریکه و آخرای شبه. هوا کمی سرد شده و درسته که از نظر تقویمی خیلی تا زمستون مونده ولی کافیه چند دقیقه بیرون راه بری تا ناخن زمستون رو روی پوست صورتت احساس کنی. این یعنی پاییز نیومده رفت. اما من اصلا مشکلی با زمستون ندارم. زمستون و برف و سرما رو دوست دارم. اما نه همینطوری الکی. شرط و شروط داره. توصیف کردنش که آزاده؟ خوب بذار بگم دیگه…  زیاد پیچیده نیس. اصلن شاید یه وقت این کارو بکنم. دلم می خواد توی یه کلبه چوبی باشم وسط کوه. یه طوری باشه که احساس امنیت کنم اما آدم و اینا اصلن نباشه. قشنگ تا چند کیلومتری بنی بشری نباشه. هیزم و شومینه و اینا هم باشه. برق و اینترنت هم داشته باشم. تلویزیون و موبایل نمی خوام. اعصاب ندارم. می خوام خوش بگذرونم. همه جا برف باشه تا حدی که اصلن در خونه رو هم نشه باز کرد. آذوقه هم به اندازه کافی داشته باشم. خلاصه این چیزا ردیف باشه. بعدش واسه خودم می رم کنار شومینه لم می دم و فقط کتاب می خونم، فیلم می بینم، مستند تماشا می کنم و هله هوله می خورم. خسته که شدم می رم سراغ آشپزی و بیشتر وقتا سوپ و آش حسابی درست می کنم. قهوه هم به راهه. قهوه درجه یک که خودم گرایند می کنم و بوش تمام کلبه رو می گیره. روزا رو بیشتر می خوابم. روز کسل کننده است. شب ولی حال می ده. به خصوص وقتی برف بند بیاد و توی تاریکی کوهستان زیر نور ماه برم روی برفا یه قدم کوتاه بزنم و وقتی حسابی سردم شد برگردم و خودوم ولو کنم پای شومینه. اینطور نگا نکن حالا. گفتم که زیاد چیز عجیبی نیست. یه روزی اینکارو می کنم خوب.