نجواها

ملاقاتی در همین حوالی

by bamdadi

ملاقات خیلی مهمی هست که همهٔ آدم‌ها روزی در آن شرکت خواهند کرد. البته بیشتر آدم‌ها، بیشتر وقت‌ها درباره‌اش فکر نمی‌کنند. هیچ‌کس نمی‌داند کی و کجا و چطور رخ خواهد داد، اما بیشتر مردم مطمئن هستند که در آینده‌ای دور و ناشناخته خواهد بود.

افراد زیادی معتقدند که در این ملاقات شخصیت مهم و بسیار قدرتمندی را خواهند دید. اما عده‌ای معدود بر این عقیده‌اند که هیچ شخص مهم یا غیرمهمی در آن حضور نخواهد داشت.

تصور عموم مردم این است که این ملاقات به معنای سفر به جایی دوردست و چه بسا دست‌نیافتنی است. در حالی‌که عده‌ای که در اقلیت محض قرار دارند بر این باورند که ملاقات در همان جایی که هستند رخ می‌دهد. سفری در کار نیست. آدم‌ همان‌جا که بوده می‌ماند ولی به تدریج و به مرور زمان در منطقه‌های مجاور منتشر می‌شود.

بیشتر آدم‌ها از این ملاقات می‌ترسند. به نظرشان باید تجربهٔ بد و مهیبی باشد. تعداد انگشت‌شماری از افراد اما واهمه‌ای ندارند چون بر این عقیده‌اند که از آن‌چه محتوم است نباید ترسید و فقط باید خود را برایش بهتر‌‌ آماده کرد.

نام این ملاقات چیست؟ به راستی ماهیت آن چه چیزی است؟ اغلب افراد آن‌را پایان زندگی و آغاز یک زندگی جدید می‌دانند. عده‌ای انگشت‌شمار اما آن‌را نه پایان و نه آغاز زندگی می‌دانند و به نظرشان بخشی کوچک از فرایند کم و بیش پیوسته‌ای است که چند میلیارد سال است در این حوالی جریان دارد.

تغییر شغل

by bamdadi

چند هفته پیش بود که لینا در یکی از جلسه‌های هفتگی گروه اعلام کرد که قصد دارد کارش را عوض کند و از کار در دانشگاه استعفا می‌دهد. همه ناراحت شدند. لینا نه تنها معلم پرشور و خلاقی بود و در همان مدت کوتاهی که با ما بود روش‌های جدیدی را در درس‌هایی که سال‌ها بود کم و بیش یکسان ارائه می‌شدند پیاده کرده بود بلکه نشان داده بود که یک همکار و دوست خوب است که حضورش مایه‌ی سرزندگی و نشاط محیط کار می‌شود. از آن‌ آدم‌هایی که دوست داری تعدادشان بین همکارهایت بیشتر باشد. خلاصه این‌که بعید می‌دانم کسی بود که از شنیدن خبر استعفای لینا خوشحال شده باشد، اما کم و بیش بیشتر همکارها خبر استعفای او را پذیرفتند و آرام هضم کردند. چند نفری هم بودند که فکر کردند لینا جدی نمی‌گوید (چون لینا کلا آدم سرخوشی است) و موضوع را به شوخی برگزار کردند که «ولمان کن. مگر ما می‌گذاریم تو از این‌جا بروی؟» و از این حرف‌ها. لینا هم با آن‌ها سر و کله نمی‌زد و در پاسخ شوخی‌هایشان لبخند می‌زد و اغلب سکوت می‌کرد. راستش من هم اگر چه چیزی نگفتم اما مطمئن نبودم تصمیمش جدی باشد. تصورم بر این بود که هنوز باب مذاکره و چانه‌زنی باز است و چند روز بعد لینا با خنده خواهد گفت «کار خودتان را کردید. نگذاشتید بروم!».

اما به زودی معلوم شد که لینا تصمیمش جدی بوده. دو روز پیش آخرین روز کاریش در دانشگاه بود. سر ناهار درباره‌ی شغل جدیدش پرسیدم. معلمی در یکی از دبیرستان‌های بزرگ شهر. می‌گفت کاری است که خیلی دوست دارد و قبل از این‌که به دانشگاه بیاید هم انجام می‌داده. از محیط کار دانشگاه سرخورده بود و معتقد بود آن‌طور که دلش می‌خواهد نتوانسته ایده‌های آموزشی‌اش را پیاده کند. از محیط کار جدیدش و نوع کارش خیلی تعریف کرد. تنها گلایه‌اش این بود که حقوقش تقریبا نصف حقوق دانشگاهش بود. با خنده می‌گفت تصورش این بوده که بعد از یک سال تجربه‌ی تدریس در دانشگاه حقوق بیشتری به او پیشنهاد خواهند کرد اما ظاهرا از نظر مسئولان مدرسه تجربه‌اش در دانشگاه چیزی به مهارت‌های او اضافه نکرده!

توی ذهنم تعداد آدم‌هایی را می‌شمردم که به اصطلاح «برده‌ی شغل‌شان» هستند. منظورم کسانی نیست که حق انتخاب ندارند (کسی که حق انتخاب ندارد که خوب حق انتخاب ندارد و جای بحث نیست) بلکه کسانی که توانایی تغییر به شغلی که بیشتر می‌پسندند را دارند اما به خاطر «مصلحت‌هایی از جنس حقوق و مزایای بیشتر و آینده‌ی شغلی» دو دستی به کار فعلی‌شان چسبیده‌اند. رفتار این دسته آدم‌ها با همکارها و به ویژه رئیس و روئسا معمولا بسیار محافظه‌کارانه است تا حدی که از نوع حرف زدن‌‌ و موضع گرفتن‌شان توی جلسه‌های کاری و حتی تفریحی می‌توان فهمید چقدر حواسشان هست که «آقای رئیس» و «فلان مدیر» را نرنجانند. فهرست بلندبالایی بود از آدم‌هایی که تنها انگیزه‌شان برای کار کردن پله پله (حالا آهسته یا تند) بالا رفتن از نردبان ترفیع شغلی است و حقوق مزایایی که از قبل کارشان دریافت می‌کنند. لینا جزو این دسته نبود. او شغل خودش را خودش انتخاب می‌کرد. به محض این‌که به این نتیجه رسیده بود که در شغل و محیط کار فعلی‌اش نمی‌تواند به اندازه‌ی کافی ایده‌هایی را که برایش جذاب بودند پیاده کند، موقعیت کار در دانشگاه و حقوق بالاتر را بوسیده بود و سراغ کاری رفته بود که بیشتر با طبع‌اش سازگار باشد. این روحیه طبعا باعث می‌شود که از ترس از دست دادن شغل تبدیل به فسیل زنده نشود. سبکبالی لینا در انتخاب شغل رشک برانگیز بود.

حاشیه

by bamdadi

– تو برگرد به شهر. این اتوبان را می‌بینی؟ همین را بگیر و دو ساعت تخته گاز برو تا برسی. منتظرت هستند. تو هم منتظرشانی. این خوشه‌های انگور و منظره‌های قشنگ گولت نزند. زود حوصله‌ات ازشان سر خواهد رفت. تو مال این‌جا نیستی. این‌جا حاشیه است. خارج از جاده. پرت افتاده از تمدن. قافله‌ مدت‌هاست از این‌جا رد شده. تو باید برگردی به شهر. کارت، همسرت، بچه‌هایت، خانه‌ات، دوستانت، استعدادهایت، سرگرمی‌هایت. همه توی شهرند. آن‌جا جای توست.

– تو چکار می‌کنی؟

– من مدت‌هاست که از شهر رانده شده‌‌ام اما تا با پای خودم خارج نشدم و این‌جا را ندیدم نفهمیدم. آن‌جا نه کسی منتظر من است و نه من منتظر کسی هستم. این‌جا، توی این حاشیه‌ی آفتابی خارج از تمدن که تابستان‌هایش پر از جوانی و شراب است و زمستان‌هایش آرام و زودگذر راحت‌ترم. آن‌جا خیلی دویدم، اما نرسیدم، سعی کردم، اما کافی نبود، بودم، اما نشد.

– این‌جا هم که خبری نیست.

– شاید. اما این‌جا حاشیه است. می‌فهمی؟ حاشیه. جاده‌ی خاکی. نیازی به دعوت ندارد. مسابقه‌ای در کار نیست. حالا که از شهر تو رانده شده‌ام چه جایی بهتر از این‌جا. هر چه می‌خواهم همین‌جا پیدا می‌شود.

هدیه‌‌ی هفتم ژانویه

by bamdadi

برادران قاتل هفتم ژانویه، تابستان امسال از سوریه به فرانسه بازگشته بودند. این شهروندان فرانسوی الجزایری الاصل در سوریه چکار می کردند؟

راستی سایر جهادی‌های تروریست هم کم کم مثل برادرهایشان به خانه‌‌ بر می‌گردند. شادی کنید ای فاشیست‌های جوان اروپایی و تروریست‌های جهادی رنگین مللی. درست است که آن روزها که «قلب و جگر» سربازان تازه مقتول سوری را می‌جویدید سیاست‌مداران ناتو-عرب برایتان هورا می‌کشیدند و شما را «انقلابیون سکولار سوریه» می‌خواندند اما آیا نمی‌ترسید حالا که در قلب پاریس آدم می‌کشید جایگاه‌تان را برای همیشه از دست دهید؟

نکند فکر می‌کنید هنوز می‌توانند دوست‌تان داشته باشند؟! نکند روی این پیش‌کشی ۱۲ نفره به ارباب‌های اروپایی‌ حساب کرده‌اید؟! درست است که زمخت و بی‌ظرافت کادو پیچ شده، درست است که پیش‌کشی ۷ ژانویه‌‌ی شما به فرانسوا سارکوزی و شرکا از پیش‌کشی ۱۱ سپتامبر برادرتان ملا عمر سعودی به جورج چنی و شرکا بی رنگ و لعاب‌تر است، اما هر که نداند خودتان خوب می‌دانید که جنسش از همان جنس است.

هفتم ژانویه‌ی خونین پاریس با تمام روزهای خونین غزه و سوریه و عراق و افغانستان و لیبی فرق می‌کند. هفتم ژانویه از جنس یازدهم سپتامبر است. لحظه‌ی هم آغوشی تروریسم دولتی و تروریسم جهادی. مبارک‌تان باشد. لحظه‌ی بوسه‌ی فاشیسم و جهالت، سرمایه‌داری و فقر، استعمار و تبعیض را شادمانه جشن بگیرید.

تحسین

by bamdadi

اتوبوس توی خیابان بعدی ‍‍پیچید. هر لحظه منتظر بودم که بیافتد. پیرزنی که دو تا صندلی آن‌طرف نشسته بود را می‌گویم. حالش انگار خوب نبود. از وقتی سوار شده بود زیر نظر داشتمش. کاملا خم شده بود. اما نه به جلو، بلکه به پهلو. آن‌قدر خم شده بود که نمی‌شد تصور کرد حتی به عمد هم بتواند آن‌قدر خم شود. سرش تقریبا به کمرش می‌رسید. با هر تکان اتوبوس تلو تلو می‌خورد و بیشتر و بیشتر به سمت پایین می‌رفت و هیکلش هم به دنبالش به سوی راهروی وسط اتوبوس خم می‌شد. هر بار که تلو می‌خورد به خودم می‌گفتم این‌بار است که نتواند خودش را متوقف کند و با سر وسط اتوبوس خواهد افتاد. آیا کسی متوجه ضعف او نشده بود؟ سر گرداندم. این طرف اتوبوس مسافر دیگری نبود. دورترها چند نفر بودند که فکر کنم متوجه وضعیت پیرزن نشده بودند.

کجا می‌رفت؟ برای چه با این حال نزار از خانه بیرون آمده بود؟ کسی را نداشت؟ به ملاقات کسی می‌رفت؟ چرا خانه نمانده بود؟ اما چقدر می‌شود توی خانه ماند. معلوم بود که صحبت چند روز و چند هفته نیست. زندگی‌اش این بود. سال‌ها و چه بسا دهه‌ها. معلوم بود که نخواسته همه‌ی این مدت را خانه‌ نشینی کند.

اتوبوس توی دست‌انداز دیگری افتاد و پیرزن تکان تندی خورد. ناخودآگاه پریدم و بازویش را گرفتم که زمین نخورد. نمی‌دانم اگر نمی‌گرفتش زمین می‌خورد یا نه. بدنش تکانی خورد اما سرش را بلند نکرد. پرسیدم خوبید؟ صدایش را شنیدم که تشکر کرد. صدایش آهسته و خسته بود اما پاسخش بی‌مکث و به اندازه‌ی کافی واضح بود. هوشیار بود. برگشتم سرجایم. یک خانم و آقای سوئدی که عقب اتوبوس نشسته بودند و احتمالا به خاطر حرکت من توجه‌شان به زن جلب شده بود آمدند و سعی کردند با پیرزن حرف بزنند. کمکش کردند که جا به جا شود و تکیه‌اش را به دیوار بدهد. بعد هم برگشتند سر جایشان.

به کیف چرمی کوچکش نگاه می‌کردم که روی پاهایش بود و آرام آرام به پایین سر می‌خورد و هر چند دقیقه یک‌بار به آهستگی، تو گویی جسمی سنگین باشد آن‌را بالا می‌کشید. سرش را تکان می‌داد. همان‌طور که به سویی خم شده بود کیفش را آرام بالا می‌کشید. پیرزن به وضوح ضعیف بود اما در عین حال ظاهرا می‌توانست خودش را جمع و جور کند. به این فکر می‌کردم چند وقت دیگر می‌تواند به این وضع ادامه دهد؟ چرا با این حال بیرون آمده و سوار اتوبوس شده؟ حتی عصا یا وسیله‌ی کمکی همراه نداشت. چرا این خانم و آقا که سوئدی بودند بیشتر نماندند و کمکش نکردند؟ البته بهتر که نماندند. چکار می‌توانستند بکنند و از کجا معلوم اصرارشان به کمکی که از آن‌ها خواسته نشده بود موجب دلخوری پیرزن نمی‌شد.

حدود پانزده دقیقه‌ای در آن اتوبوس بودم. از آن موقع تا الان تصویر قامت خمیده‌ی پیرزن توی ذهنم تکرار می‌شود. شاید رنجورترین تصویری‌ که از یک انسان در محیط عمومی دیده‌ام و بدون شک خمیده‌ترین تصویر. فکرش را می‌کنم می‌بینم با همه‌ی ضعف و رخوتش، تصویری که در ذهنم باقی مانده هارمونی‌های دیگری نیز دارد. آن موقع نسبت به او احساسی آمیخته به ترحم (وای چه پیرزن فرتوتی)، شگفتی (مگر می‌شود این‌قدر ضعیف بود و از خانه بیرون زد و سوار اتوبوس شد؟) و ترس (وای نکند من روزی این‌طور بی‌نوا شوم) داشتم. اما با دور شدن آن لحظه و جا افتادن تصویری که در ذهنم باقی مانده است حس دیگری جایگزین آن احساسات اولیه می‌شود: تحسین عزم و استفامتی که  با زیاد شدن سن و سال و رقیق‌ شدن عصاره‌های حیات در وجودش از بین نرفته بود.

نیم ساعت یعنی چقدر؟

by bamdadi

– پاپا!

– جونم؟

– کی می‌رسیم؟

– نیم ساعت دیگه.

– نیم ساعت یعنی چقدر؟

(برداشت اول)

– اوم… نیم ساعت مثل نصف وقتیه که سه شنبه‌ها تو گروه‌تون تمرین آواز خوندن می‌کنید.

– آها… پس دیگه چیزی نمونده!

(برداشت دوم)

– اوم… نیم ساعت یعنی تقریبا به اندازه‌ی یه حموم رفتن.

– وای… پس هنوز خیلی مونده!

قطار

by bamdadi

سپردمش به دست قطار

قطاری که سوت نمی‌زد و به سوی آینده می‌خزید

لحظه‌ای بعد با کفش‌هایی که با هم خریده بودیم راه می‌رفتم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,563 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: